یکشنبه 22مرداد91
دیشب یه اتفاق جالب افتاد. آویسا گلی لباساش رو خیس کرده بود. بهش گفتم :دخترم برو بابایی لباساتو عوض کنه. تا سه می شمارم تو برو. بعد شروع کردم به شمردن. یک . یه دفعه دیدم آویسا گفت:دو. گفتم:دو. گفت:سه.من و بابایی کلی ذوق کردیم و متعجب. خلاصه تا هفت با دختر عسل پیش رفتیم. خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق کردم. چند بار با بابایی و دختر عسل تا 7شمردیم. صبح که اومدم مهد از خاله رویا پرسیدم که گفت بله خانم عسل تا 10بلده بشماره و همیشه تو کلاس جلوتر از...







